سلام وسپاس بی کران به پیشگاه مولایمان حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) همچنین نوجوانان عزیز امروز داستان زیبایی واستون گذاشتم امیدوارم لذن ببرین. لطفا نظر یادتون نره.
دو چرخه سواری بابام

بابام مي خواست دوچرخه سواري ياد بگيرد تا روزهاي تعطيل سوار دوچرخه بشويم و بريم بيرون شهر گردش كنيم.
من هر كار كه از دستم برمي آمد كردم تا بابام دوچرخه سواري ياد بگيرد. ساعتها دوچرخه اش را هول دادم. مواظب بودم كه تعادلش به هم نخورد و به زمين نيفتد. به او مي گفتم كه چطور فرمان را بگيرد و جلو را نگاه كند و پا بزند. يادش مي دادم كه چه وقت ترمز كند. ولي بابام زياد به حرفهاي من گوش نمي داد. خيلي هم مي ترسيد. مرتب ترمز مي كرد. تا به درختي مي رسيد، فرمان را رها مي كرد و دستش را به درخت مي گرفت. چندبار هم من و بابام دوچرخه، هر سه، به زمين افتاديم.
عاقبت بابام دوچرخه سواري ياد گرفت. روز بعد، ناهارمون را برداشتيم. سوار دوچرخه هايمان شديم. رفتيم بيرون شهر. من و بابام خوشحال بوديم. به دوچرخه هايمان پا مي زديم و آواز مي خوانديم. ولي بابام ديدني بود! يك جاي سالم در سراسر بدنش نمانده بود. از سرتاپايش را زخمبندي كرده بود.
|
لطفا نظر یادتون نره تشکر.............
نظرات شما عزیزان:
:: برچسبها:
امروز جمعه 5 مهر 1392,
|